هـــیـــس !

ﮔﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ

ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻫﻤﺪﻡ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮓ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﻃﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺣﻘﺎﺭﺕ

ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻧﻢ ﺩﻭ ﺻﺪ ﭘﯿﺮﺍﯾﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ...

فروغ


 

.............................................................

پ.ن : دلم فنجانی قهوه ی شیرین می خواهد با تو

افسوس تنهایی ام را تنها قهوه ای تلخ به طعم دوریِ تو پر میکند هر روزها.. !


 


هِیییی... منو باش !....

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 18:0 توسط پــــوریــــا|

سال هزار و سیصد و اسب هم اومد... تبریک میگم..

وقت خوابه.. خسته م... کمی از شب گذشته و کلمات به مغزم رسوخ کردن... کنار لحظه ها دراز کشیده م و به صدای عقربه های ساعت گوش می کنم...تیک.. تاک... تیک... تاک...
فکر میکنم با خودم..

این روزها بیشتر فکر میکنم و کمتر حرف میزنم...به هر چیزی فکر میکنم...به خاطراتی که افتاده به جونم.. به حسی که نباید باشه، اما هست... به اینکه "چی فکر کردیم چی شد".. به اینکه " چی فکر میکنم چی میخواد بشه ".. . به غروبایی که گذشتنو من به سادگی ازشون گذشتم... به کسانی که غروب کردن... به کسانی که دارن غروب میکنن..به جا های خالی.. .به نگاه های پر معنا.. .به چند تا چشم ..به اون.. .به ویولن ناکوکم.. به تنهایی های شلوغ ... به عمر اگه گذشت.. به عمر اگر مونده..به چهارم خرداد هایی که رفت.. . به آخرین خنده ی از ته دل...به شادی.. به رقص تو این سلول انفرادی... به فراموشی.. به اینکه باید گذاشت و گذشت...به جبران... به بوی یاس جا نماز مادر... به انتظار پدر... به نامردیایی که من در حق خدا کردم.. به مردیایی که اون در حقم کرد..به لبخند.. ..به سکوت...هییییییییس... ..

پ.ن:باز هم صبح میشود فردا.. هرشب بـه خـــــودم قــول میدهـــــم کــــه فــــــــراموشــــت کـــــــنم،
وقـــتی صـــبــح میشـــــــود تــو را کـه نـه …
ولــــــی
قــــــــولم را فـــــــرامـــوش میکـــــــنم !...


پ.ن : چی دارم میگم من ؟!  :|


نوشته شده در چهارشنبه 6 فروردین1393ساعت 10:28 توسط پــــوریــــا|

نه تو می مانی، نه اندوه،

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم


و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت،

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...


(ادامه در ادامه مطلب)

پ.ن:

ما

در هیأت پروانه ی هستی

با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم ! برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید. . . !                 حسینــ پناهیـ


...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1392ساعت 20:31 توسط پــــوریــــا|

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ‌چيز
نه اين دقايق خوش‌بو كه روي شاخه نارنج، مي‌شود خاموش؛
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب‌بوست
نه هيچ‌چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي‌رهاند
و فكر مي‌كنم
كه اين ترنم موزون حزن، تا به ابــــــــــد

شنيده خواهد شد...                                       سهراب




پ.ن:من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد ...



پ.ن:در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد ، این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند ، زیرا بشرهنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی.. !




نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 17:51 توسط پــــوریــــا|

هاجر که مرد کج شدم ...

کج شدم و شروع کردم به کشیدن قلیون...زیر ستاره های هفت برادرون.

تنباکو هم گفتی تنباکو های سابق ، کاغذش کاغذ برازجون بود و توتونش توتون برازجون!

اما دست پخت هاجر نبود.

جونوریه این آدمیزاد ! با داستانای هزار و یک شبش...

هفتش نشده  دم به دقیقه دود تو گلوم می شکست و قلبم لگد می کوبوند به سینه م.

هشق و هاشقی ما دهاتیا از معمای ملخ پر گره تره!

چهل مامور پاسگاه بنشونی به پاییدن ،  چهل سال نمی فهمن کی زن و مرد دهاتی همدیگرو دوست دارن...

کلنگ و بیلو ور می داشتم و تو چله ی بی ثمر تابستون می افتادم به جون زمین...تا غروب بشه خیس عرق و سر تا پا خاک به خانه می امدم.

قوری بود و هاجر نبود.

جوان که بودم ...

ادامه در ادامه ی مطلب


پ.ن : 

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرداین روزها

شادم

که می گذرد...

     قیصر امین پور




:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 17 شهریور1391ساعت 20:16 توسط پــــوریــــا|


زندگیــ شـایــد


یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد...


زندگیــ شــایــد طفلیست که از مدرسه بر میگردد


یا عبور گیج رهگذری باشد


که کلاه از سر بر میدارد


و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "



زندگيــ شـايـــد آن لحظه ی مسدودي است


که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد


ودر اين حسّي است

که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت .... 


                                                                                                        فروغ فرخزاد



پـوریا.نـوشت1 : شـایــد تمام سیگار های دنیا رو هم دود کنی

تنهایی ات ،توجه ی هیچ کسی رو جلب نکنه

جز ، پیرمرد سیگار فروش...!

این را بهانه کردم که بگویم : دود سیگار چه زیبا , رقصان و بدون خداحافظی میرود ،درست مثل تــو...درست مثل تــو...

     


پـوریا.نـوشت2: خودمونیم قبلنا فکر میکردم باید خونۀ آنچنانی و سفر های آنچنانی و .... داشت که آدم بشه جزء مرفه های بی درد! الانا می بینم که با این وضع اقتصادیــ ، شـایــد با خریدن 5 تا دونه نون سنگک هم میشه حس مرفه بی درد بودن و تجربه کرد.


پـوریا.نـوشت3: می دانی ؟ شـایــــد یه وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی :     """تـعطیــل است"       

                                             

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت  ....باید به خودت استراحت بدهی ......دراز بکشی .... دست

هایت را زیر سرت بگذاری .... به آسمان خیره شوی ..... و بی خیال ســوت بزنی .... در دلـت

"بخنــدی" به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند  !! آن وقت با خودت بگویـی : 

  " بگذار تا منتظر بمانند....... " :)   

                       


یه نفر زد تو ذوقم گفت شاید  واقعا شاید رو بندازی سبز نمیشه !  . دقت کردین !؟ دل میگه آره، تجربه میگه خفه?????…   ای بابا  اینم معضلی شده !

نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1391ساعت 18:30 توسط پــــوریــــا|

روزی

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد

در رگ ها ، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید !

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد 

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !؟

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است !

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دُب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارَش لبخند !

ابر را ، پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ،

دل ها را با عشق ، سایه ها را آب ، شاخه ها را با باد ...

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد

گلدان ها ، آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

  آشتی خواهم داد ...

        آشنا خواهم کرد ...

               راه خواهم رفت ...

                          نور خواهم خورد ...

                                     دوست خواهم داشت .                                  / سهراب سپهری /


                     


پـوریا.نـوشت 1: سال ۱۳۵۹؛ روز اول اردیبهشت؛ ساعت ۶ بعد از ظهر؛ بيمارستان پارس؛ تهران...

در سالروز پرواز سهراب به سوی وسعت بی واژه ای که همواره او را می خواند، روزی که سهراب هم سطر بود، و هم سپيد شد؛ روزی که او ته شب، قسمت خرم تنهايی را تجربه کرد، يادی از وسعتی کنيم که او داشت و ما...     روحش شاد.


پـوریا.نـوشت2:مهمتر از همه شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) رو تسلیت میگم...

کسی که حس فوق العاده خوبی به من میدن ...

*هركس عبادات و كارهاي خود را خالصانه براي خدا انجام دهد، خداوند بهترين مصلحت ها و بركات خود را براي

او تقدير مي نمايد.             حضرت فاطمه زهرا (س)



پـوریا.نـوشت3:

 آنقــَـدر فَریـــادهــایـَم را سُکـــوت کـَـردِه اَم

کـــه اگــَــر بـــه چِشـــمــانَم بِنگـَــری کــَــــرمیشـَـــوی...!!!





نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 18:40 توسط پــــوریــــا|

دنیـــا کوچک تر از آن است

که گمشده ای را در آن یافته باشی ،

هیـــچ کس اینجا گم نمی شود !

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند !

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف !

آنچه به جا می ماند

ردّپـــــایی ست

و خاطـره ای که هـر از گـاه پس می زند...                                    (عباس صفاری)


پ.ن: بسه دیگه...این ردپای بی احساس چه توی برف چه توی دل ! یه روز که آب میشه میره ...برو..

پ.ن : می ریـــزم ریز ..ریز..ریز..همچون برف ! که هرگز هیچ کس ندانست ، تکه های خودکشـــی یک ابر است...


پ.ن *:در این روزهای آخر اسفند وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را به احترام بنفشه ها از سر بر می دارد تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را از آستین بتکان و چشم های غبار گرفته اش را با روزنامه های بد خبر دیروز برق بینداز تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات راه زیادی نمانده است...!      (عباس صفاری)

                                         

                            دیگه عیــدتــــون مبارکــــ....باشد ...بماند.. برود..

                                   


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 17:59 توسط پــــوریــــا|

قطار می رود...

تو می روی...

تمام ایستگاه می رود...

و من چه ساده ام که سالهای سال

در انتظار تو در کنار قطار رفته ایستاده ام 

و

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ...                    

                                                                                  (قیصر امین پور)

 

   

قطار لعنتی...!

 

پ.ن: غذاهای مادرم چه خوب بود..تازه من به او ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورس اسفناج چرا متمایل به کبودی است؟...آدم چه دیر می فهمد..من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتأ !...ایران مادر های خوب دارد..و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر..........................................

.................................................................و همین.............!

                                                                                                      ( سهراب سپهری)

 

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 12:18 توسط پــــوریــــا|

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
 تا نگاه می‌کنی :
 وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

        چقدر زود

                     دیر می‌شود!

                                                                               (قیصر امین ‌پور)

 

پ.ن:وقتي تو رو ديدم کارگردان ذهنم گفت: نور....صدا... حرکت... و من براي به دست آوردنت چه نقش ها که بازي نکردم !...سکوت بی صدایی در پشت صحنه می پیچید...

 

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 11:56 توسط پــــوریــــا|

گاهی دلم میگرد ... خیلی !

نـه حس تنهایی ...

نه حس غم ...

نـه حسِ دوری ...

گاهی دیوانه میشوم ...

 از خوبی یکی... بد بودن دیگری ...

گاهی میشکنم از اینکه سادگی ام را به حساب حماقتم میگذارند ...

رسـم دنیـا که میگویند ، همه اش همین بود

( انگار )  سایه ای حتی  از مردانگی پیدا نیست!


پ.ن۱: کودکان گل فروش رامیبینم... مردان خانه به دوش.......دخترکان تن فروش.....مادران سیاه پوش....پسران کلیه فروش......زبان های عشق فروش......انسان های ادم فروش......همه رامیبینم....خدایامیخواهم یک تکه ازآسمانت رابخرم,دیگرزمین بوی زندگی کم میدهد...

پ.ن۲: به هر حال زندگی زیباست ای زیبا پسند !  ( شاید یکم پارادوکس داشته باشه این پ.ن  ولی واقعا اگه خوب نگاه کنیم  زیباست)

پ.ن۳:(این آپ رو که خوندید  سعی کتید فراموشش کنید...!)

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 18:2 توسط پــــوریــــا|

به چه می ارزد عشق ؟!

 به یکی دل که چه آرام  شکست " هیچ نــگفت

به دو تا چشم  که نگاهش همه تر "هیچ نخفت

یا به صد خاطره کز یاد تو مانده ست بجا

به چه می ارزد عشق

من ندانم تو بگو

به چه می ارزد عشق؟!...

                                                                            (امیری مهین)

 

پ.ن:دل...چشم...خاطره...

پ.ن:شاید یا چشم ها راباید شست..یا آتش زد!...نمی دانم در تردیدم..

 پ.ن: از چی بگم

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 18:27 توسط پــــوریــــا|

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

 و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند...

یک نفر باز صدا زد سهراب !

کفش هایم کو؟!                                                     ( سهراب سپهری)

این تصویر دست خط سهرابه!

پ.ن۱:سهراب قایقت جا دارد؟

پ.ن۲: چترها را باید بست...زیر باران باید رفت...فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد....

پ.ن۳: بگید ببارهـ بارونـ...دلمـ هواشو کردهـ ... میخوامـ چترارو ببندمـ..زیر بارون برمـ...فکرو..خاطرهـ رو..زیر بارونـ ببرمـ....

پ.ن۴: اگهـ کفشامو پیدا میکردمـ..خیلیـ وقتـ بود کهـ رفتهـ بودمـ..   اگهـ پیدا می کردمــ...

نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 17:48 توسط پــــوریــــا|

همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را پشت در تلفن

آرام تر که شدم شعری از دفتر دریا می خوانم

و به انعکاس صدایم در آیینه ی اتاق

خیره میشوم

در برودت این همه حیرت

کجا مانده ای آخر ؟!!!                                     (یغما گلرویی)

    

پ.ن:شنیدم روزه گرفتیو دیگه غزل نمی نوشی...بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت...

پ.ن: بگید ببارهــ.. بارونــ.. " دلمــ... هواشو کردهـ...

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 18:26 توسط پــــوریــــا|

با سحر گاهی که می آمیزد

 باور ریزش برگ

فصل تنهایی تنگ

وقت پیدایی شعرم

تو اگر می آیی :

قاصدك را به صداقت پر كن

م‍‍‍ژدگاني بده يك دوست كجاست؟!!!

پ.ن ۱ :حالا كه پاييز اومده خوبه كه وقتی که برگهای پاييز رو زير پاهامون له می کنيم يادمون باشه که روزی بهمون نفس هديه میدادن !

پ.ن۲ :ولادت پاييز رو  تبريك  و شهادت نماد راستگويي (امام صادق ع )كه توسط دانشگاه استراسبورگ فرانسه " مغز متفكر جهان شيعه نام گرفت  رو بهتون تسليت ميگم.  ...

اين لينك هم جالب و عجيبه : در مورد نظريه هاي علمي امام صادق ع هستش كه توسط دانشمندان اروپايي جمع آوري و تاييد شده: 

http://www.imam-sadiq.net/sub/isadiq/S8did/elmi1.asp

http://imam-sadegh.blogfa.com

فعلا باباي

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 11:20 توسط پــــوریــــا|

گرفتی رویای کودکی را

گرفتی نشاط جوانی را

ربودی شور آشنایی را

گرفتی عشق نهانی را

در کمینی که بگیری

زندگانی را...

                                                                                  (صمد نارونی)

 

                        پ.ن: رفته ام از یاد " گفته ام با باد" رمز زیستن را

                                               راز بودن را  ...

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 10:59 توسط پــــوریــــا|

بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم "

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ي من بود

بچه كه بودم دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت

كه آخر هيچ قصه اي به خانه نمي رسيد

بچه كه بودم

تنها ترس ساده ام اين بود

كه سه شنبه ي آخر سال

باران نيايد

بچه كه بودم

آسمانِ آرزو آبي

و كوچه ي كوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود ...!

                                                                             (يغما گلرويي)

 

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 11:4 توسط پــــوریــــا|

من خدا را دارم...

سفری میباید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض !

سازکم  با من گفت :

هر کجا ترسیدی

از سفری لرزیدی

تو بگو از ته دل :

من خدا را دارم...

من و سازم چندیست که فقط  با اوییم...!

 

 پ.ن: هرکی هستی بعد از خوندن این مطلب حتما یه لبخند از ته قلب بزن. (اين يه رازه) 

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 10:55 توسط پــــوریــــا|

من بسیار گریسته ام

هنگام که آسمان ابری است

مرا نیت آن است

که از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما اکنون مراد من آن است

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس

بی محابا ببینم...!

پ.ن:  چتری نیست ، آسمان چتر من است ...من آنقدر می نویسم تا بارانی شوم...کاش بارانی شوم! 

                                                                                  *آمین*

            


و دگر هیچ...!

نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 21:9 توسط پــــوریــــا|

چشمانم خسته است

                                   و

                                            نبض ذهنم افتاده،

                             

                                                                   کاش یک قدم نگاهت نزدیکتر بود ...

 


 ای  کاش می فهمیدی....

  

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 11:47 توسط پــــوریــــا|

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد . می توانست ، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد . هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت . هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد .
اما من !  وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم . چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز ، تا صدای خدا را نشنوم . من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود

می خواستم کاخ آرزو هایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد . به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروار ها آوار بلا و مصیبت ماندم . من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم . اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد . دانستم که نابودی ام حتمی استبا شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی ، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم . خدایا ! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست .

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت . نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد . از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم . گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم .
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم .

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم . سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم . اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد . از درون خوشحال نبودم . نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم . از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزو های زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم . با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی درخواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم . پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم . در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم . عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند . اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند . در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند . همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم . آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم . هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم . من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم . قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود .

 گفتم : خدایا ! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند . انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم .
خدا گفت : تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی . از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند .
گفتم : مرا ببخش . من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم . اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم

 دیگر تو را فراموش نخواهم کرد . خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگند هایم را باور کرد . نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا ، تنبیه کرد .
گفتم : خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم .
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم .

گفتم : چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم .
گفت : اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود . آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی . چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم . بدان که من عشق مطلق ، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم . اگر عشقم را بپذیری می شوی نور ، آرامش و بی نیاز از هر چیز...

      فهمیدم >  اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست...

                                                                

 

 

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 21:6 توسط پــــوریــــا|


ميخواهم بگويم ...... 

فقر همه جا سر ميكشد ....... 

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ...... 

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست ....... 

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ی يك كتابفروشي مي نشيند ...... 

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...... 

فقر ، كتيبه ی سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... 

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ..... 

فقر ، همه جا سر ميكشد ........ 

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست .. 

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

(دکتر روشن فکر > شریعتی )


پ.ن:  اینه قصه ی فقر من و تو

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 18:6 توسط پــــوریــــا|

کودکی که می داند :

دستان پینه بسته ی پدرش...

تن فروشی خواهرش...

و گریه ی مادرش...

از بی پولی است  "  در مدرسه چطور بنویسد :

علم از ثروت بهتر است  ؟ ! ...

پ.ن: دوستان می دونم الان مختون سوت میکشه که ثروت بهتر از علم نیست ! میدونم خودم...منظورم  از اون چیزای بالا صرفا تشریح مشکلات مردم بود!

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 11:26 توسط پــــوریــــا|

نمیدانم چرا وقتی باران میبارد،

همه در فکر چشمان گریان آسمان هستند

ای کاش کسی هم به فکر گونه های سرد و خیس زمین باشد...

ای کاش

آنگاه که از حسین سخن به میان میاید

بیشتر از  یاد زخمهای حسین (ع) ،

کسی هم به فکر افکار حسین (ع)  باشد...

وای بر من که فقط زخم های حسین را دیدم...حالا هم غریب هست این حسین....نه؟ نمیدونم.....نام حسین تو قلب انسان یه حسی داره ...حس عجیبیه!

(ولادتش بر همه ی مخلوقات عاشق مبارک!)

 

نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 18:43 توسط پــــوریــــا|

این همه غربت تلخ
این همه تنهایی
این همه غم ز کجاست؟؟


من امیدم به خداست...

این همه دلتنگی
این همه فاصله تا رویاها
این همه غم ز کجاست؟؟


من امیدم به خداست... 

من امیدم به همین ذره نور اینجاست
من امیدم به همین خلوت سرد
به همین یاد نگاه

به همین دغدغه ها
به همین رویاهاست

من امیدم به خداست. . . . . .

پ .ن:   پس هرچی آرزوی خوبه مال من ....(چون من امیدم به خداست ..! )   

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 21:6 توسط پــــوریــــا|

از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم

شمع باش ..پروانه میشم تا کنار تو بسوزم

وفتی چشمات گریه میکرد  آرزوم بود که بمیرم

کاش بودم کنارت ای گل ..تا که دستاتو بگیرم...

کاش بودم کنارت ...

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 11:32 توسط پــــوریــــا|

کوچه ها پر شد و پر شد از رسوب فقر و فحشا...تن فروشی برای نون عامیانه شد تو ذهنا...

متاسفم...ولی....دیگه هیچی!

نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 11:29 توسط پــــوریــــا|

تنهایی سخته..شاید نفهمید...ولی سخته...

اما یه نقطه ی سپید میبینم تو ذهنم این که> به قول دکتر باصفامون دکتر شریعتی: ((اگر تنهاترین تنها هم باشم  باز خدا را دارم))...و این نقطه ی سفید قلب منه...واقعا

نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 17:56 توسط پــــوریــــا|

کاش می دیدم چیست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه ، وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه ، وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته ، میگردانی
موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم میکند ، ای غنچه ی رنگین ! پرپر !
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ی ایمانم را
در پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را
در چشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست.اهتزار ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

                             (فريدون مشيري)


نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 19:51 توسط پــــوریــــا|

چه كسي مي گويد كه گراني شده است؟

دوره ارزانيست

دل ربودن ارزان

...

دل شكستن ارزان

دوستي ارزان است

دشمني ها ارزان

چه شرافت ارزان

تن عريان ارزان

آبرو قيمت يك تكه نان

و دروغ از همه چيز ارزان تر

قيمت عشق چقدر كم شده است

كمتر از آب روان

و چه تخفيف بزرگي خورده، قيمت هر انسان

 

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 9:51 توسط پــــوریــــا|



      قالب ساز آنلاین